تبليغاتX
روزی...عشق...
همیشه خدا!

هیچ وقت به کسی نگو اول امیدم به خداست بعد تو...

همیشه بگو اول امیدم به خداست...دوم امیدم به خداست و آخرش هم امیدم به خداست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 17:49  توسط ailar  | 

خداي مهربونم!

 

من معني دقيق خوشبختي رو نمي دونم اما دلم ميخواد به شيوه خودت خوشبختم كني نه اونجوري كه من دلم ميخواد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:13  توسط ailar  | 

بهار آمد، بهار آمد، بهار لاله زار آمد

گل نسرین،تن رنگین،که بلبل بر چنار آمد

 

بپوشد پیرهن رنگی،همان بید سر سنگی

که چشمه خوب می خواند،در اینجا آبشار آمد

 

برقصید و بکوبید پا،در مزار لاله زارما

گذشت فصل یخ و سرمااینک رقصان، بهار آمد

 

زند چشمک گل مینا،بخواند بلبل شیدا

که یار نازنین ما به سیل گلعزار آمد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:42  توسط ailar  | 

بگذار در حسرت دیدار بمیرم

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب

در بستر اشک افتم و نا چار بمیرم

می میرم از این درد که جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم

تا بوده ام ای دوست وفار تو هستم

بگذار بدانگونه وفا دار بمیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:10  توسط ailar  | 

 

هان اي كوه بلند
اي سراپا همه بند
از تو اين تجربه آموخته ام
كه نلرزد دلم از غرش سنگين زمان
وهراسي ندهد راه به دل از طوفان
كاه بودن ننگ است
كوه مي بايد بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 9:19  توسط ailar  | 

السلام علیک یا ابا عبدا...الحسین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 13:43  توسط ailar  | 

می شود آیا که اوج آرزوهایم شوی

یا کلید سبز فردای معمایم شوی

با کمند مهر بالاتر روی تا قصر ماه
 
قهرمان قصه و شعر و غزلهایم شوی
 
چشمهایم خیره خاکستر صد آرزوست
 
تا بیایی و غم امروز و فردایم شوی
 
من به سوگند و سکوت آخرین دل بستم
 
می شود تا محرم شبهای رویایم شوی
 
تا تماشایم کنی صد بار جان خواهم سپرد
 
آرزومندم شبی محو تماشایم شوی
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:54  توسط ailar  | 

طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟

پوچ وبس تند بسان باد دمان

همه تفسیر من است اینکه خودم می دانم

که نکردم فکری

که تامل ننمودم روزی،ساعتي يا آني

كه چه سان ميگذرد عمر گران!!!

********************************

كودكي رفت به بازي به فراغت به نشاط

فارغ از نيك وبدو مرگ و حيات

همه گفتند كنون تا بچه است

بگذاريد تابخندد شادان

كه پس از اين فرصت خنديدن نيست

بايدش ناليدن

من نپرسيدم هيچ

كه پس از اين زچه رو نتوان خنديدن؟!!

*************************************

نوجواني سپري گشت به بازي به فراغت به نشاط

فارغ از نيك و بدو مرگ و حيات

بعد از آن باز نفهميدم من

كه چه سان

هيچ كس هم نگفت زندگي يعني چه

چرا مي آئيم؟!

بعد از اين چند صباح به كجا بايد رفت؟

با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟

من نپرسيدم هيچ

هيچ كسي نيز نگفت!!!

كه چه سان عمر گذشت؟!

ليك گفتند همه

كه جوان هست هنوز

بگذاريد جواني بكند

بهره از عمر برد،كامروائي بكند

بگذاريد كه خوش باشد و مست

بعد از اين باز ورا عمري هست!

************************

يك نفر بانگ برآورد كه او

از هم اكنون بايد فكر آينده كند

ديگر آوا داد

كه چو فردا بشود فكر فردا بكند

سومي گفت

همانگونه كه ديروزش رفت

بگذرد امروزش،همچنين فردايش

**************************

با همه اين احوال

من نپرسيدم كه چه سان دي بگذشت؟

آن همه قدرت و نيروي عظيم

به چه سان مصرف گشت؟

نه تفكر،نه تعمق ونه انديشه دمي

عمر بگذشت به بي حاصلي و بي خبري

چه تواني كه زكف دادم مفت

من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت

*******************************

وصدافسوس كه چون عمر گذشت فهميدم

وصدافسوس كه چون عمر گذشت فهميدم

وصدافسوس كه چون عمر گذشت فهميدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 18:1  توسط ailar  | 

روح سردرگم من بوی جنگل دارد

و نگاه تو در آن آتشی می کارد.

چشم تو پنجره مرموزی ست

کاش می دانستم پشت این پنجره کیست؟

کاش می دانستم چه کسی در تو اقامت دارد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 15:35  توسط ailar  | 

مي توان در كوچه هاي زندگي                     پاسخ  لبخند  را  با ياس داد

مي توان جاي غروب عشق را                     به  طلوع  ساده احساس داد

 

                       *****************

                           *************

 مي توان در خلوت شب هاي راز                 فكر  رسم  آبي پرواز  بود

 مي توان با لهجه سرخ دعا                        مدتي با آسمان خلوت  نمود

                     

                  ********************

                      ****************

                          ************

مي توان  در آرزوي  كودكي                      با حضور يك عروسك سهم داشت           

مي توان گاهي به رسم يادبود                    در دلي  يك شاخه  نيلوفر  گذاشت

 

                    ******************

                        **************

مي توان از شهر شب بو ها گذشت             عابر پس كوچه هاي نور بود

مي توان   همسايه  مهتاب  شد                   فكر زخم غنچه اي رنجور بود

 

                     *****************

                        **************

                            **********                                

مي توان  با  لطف  دست  پنجره                  مهربان گنجشك ها را دانه داد

مي توان وقتي خزان از راه رسيد               يك كبوتر را به كنجي لانه داد

 

                       *****************

                           *************

مي توان در لحظه هاي بي فروغ               لحظه اي برقي زد و خورشيد شد

مي توان درغربت  داغ  كوير                   گاه  آن ابري  كه  مي باريد  شد

 

                       ******************

                            **************                               

                                 *********   

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 19:54  توسط ailar  | 

آسمان زندگیم چندی است که بارانی شده ،و بارانش آنقدر سنگین است که پرهایم را یارای پرواز نگذاشته است.لاجرم دلم را پرواز خواهم داد با بالهای خیالی که هیچ سیلابی را توان شکستنش نباشد.کاش می شد سرنوشت را به دست فراموشی سپرد وبی خیالانه ترانه پرواز بی بازگشت را سرود.اما افسوس پرنده سرنوشتم همراهیم نمی کند و من بدون او چه بی بال و پرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 21:12  توسط ailar  | 

سلام دریا...

فریادم را میپذیری تا برایت فریاد سر دهم... میدانم میدانم...من قطره ام ...دستان کوچکم را در دستان

پر مهرت بفشار و مرا در خود غرق کن...

 

 

 

                          خدایا دلمان  را دریایی کن....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:35  توسط ailar  | 

به كعبه گفتم :تو از خاكي ،من از خاكم...چرا بايد دور تو بگردم؟

گفت:تو با پا آمدي پس بايد بگردي ،برو بادل بيا تا من بگردم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 13:41  توسط ailar  | 

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم

 تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي

 و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم

تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان

 و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم

 تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف

 و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم

 نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته

 به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار

 و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 18:14  توسط ailar  | 

سلام آسمان...

بگذار نگاهت کنم. بگذار تو را مهمان نگاهم کنم. مرا در آغوشت بگیر و برایم بخوان.

کبوتر هایت را صدا کن تا در دل تو برای من لالایی" بودن" بخوانند

سرو .ای سرو تنومند و بلند قامت...در بلندی های بودنت ،در اوج بودنت با جوهر تنت ،

نقش  احساس را روی صورتش بکش.

ابر .ای ابرهای رونده و نا آرام در دل آبی آسمانیش تصویر دل من را بکشید. دلم را در دل آبی اش حک کنید. تا آرامشی عمیق را تجربه کنم.

میخواهم چشمهایم را ببندم. و در تاب بازی سرنوشت به یاد  شیطنت های  بچگی هایم دوباره تاب بازی را تجربه کنم. اینبار بر روی تاب سرنوشت...

مهربانم... خدای عزیزم. اما مرا در بیراهه ها تنهایم مگذار...میدانم که تنهایم نخواهی گذاشت.

خوشحالم که هستی. هر چه را که تو میخواهی ... من هم میخواهم. بوس بوس. 

اما لحظه ای رها شدن را نمیخواهم. لحظه ای به خودم واگذارم مکن.

آمین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 17:34  توسط ailar  | 

فصل سرد زمستون بود. پشت شیشه وایساده بودم دونه های ریز برف بود که صورت زمینو نقاشی میکرد. میلغزید. و آب میشد. نابود میشد.

 

 

اما...پیش خودم میگفتم...چقدر بیهوده...این همه راه از توی آسمون بار سفر میبنده و عازم سفر میشه.

این همه راه طی میکنه!میاد میاد میااااااااااااااد   و اینجا روی زمین روی خاک نیست و نابود میشه!برف تند تر میشه .یواش  یواااااااااااش روی زمین سفید سفید میشه.برگ زردی که روی تنه ی لخت درخت مونده بود و داشت از تنهایی دق میکرد خودشو محکم به زمین میکوبه  میخواد دیگه نباشه.دلش برای برگ سبز همسایه همون برگ سبزی که به هم قول و قرار موندن داده بودند تنگ شده. میخواد مسیری رو بره که برگ سبز رفت .تا شاید دیداری دوباره باشه. همون برگ سبزی که رفت و مسافر رو تن درخت تنها گذاشت.و حالا برگ زرد، مسافر فصل غریب میخواد راه رفته ها رو بره.

منم شال و کلاه میکنم دستکشمو میپوشم و میرم تا رد پام روی برف بمونه. برم بشینم کنار برگ زرد نفس گرممو روی تنش بلغزونم و بگم/مسافر منتظرت میمونم. برگرد.

 

هوا سرد و برفیه و من نظاره گر بودن  و رفتن .

روزها میگذره بهار میاد     یه روز صبح    صدای پرنده ای بیدارم میکنه   بلند شو بهار اومد   بهار؟

بهار؟آره عزیزم بهار اومد.دوباره نو شدن دو باره تازه شدن دوباره شکفتن  دوباره طراوت اومد   برگای زرد و خزون زده  دوباره به قولاشون عمل کردند دوباره میخوان برگردن.

چقدر خوب!

پرنده یواش یواش میگه...خانوم کوچولو        اون قطره برف یادته .همون مسافر بی مقصودی که میگفتی  حالا نگاه کن   بهار اومد   مسافر بی مقصود خودشو به زمین رسوند رفت زیر لایه های خاک به خاک قدرت داد وقتی الان بهار خانوم اومد از بودن همون مسافر بیمقصود دل زمین دوباره داره پر از سبزه و گل میشه   حالا چی؟

 

حالا چی؟عزیزم همه چی اونچیزی که تو فکر میکنی نیست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 17:38  توسط ailar  | 

با شمایم !نشنیدید!جوابم بدهید

تشنگی کشت مرا،جرعه آبم بدهید

تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد

دست کم آب ندادید ،سرابم بدهید

درد عشق است که جز مرگ ندارد مرحم

چوبه دار مهیاست طنابم بدهید

خواب تا مرگ کسی گفت ،فقط یک نفس است

قسمتم مرگ نشد،فرصت خوابم بدهید

گفته بودید که هر جرم عذابی دارد

عاشقی جرم بزرگیست عذابم بدهید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 9:9  توسط ailar  | 

با عبورت تا ابد باراني ام
بنگر اينک در من اين ويراني ام
کاش مي ديدي در اين پس کوچه ها
پرسه هاي بي سر و ساماني ام
تشنه يک لحظه ديدارم بگو...
پس تو کي با اين عطش مي خواني ام
بشکن اين قفل سکوت سرد را
در پس هر واژه ات زنداني ام
کاش مهمان نگاهت مي شدم

سر خوش از اين خلوت پنهاني ام
قايقم بشکست با امواج غم

نا خداي اشک سر گرداني ام
آه اي دريا مرا با خود ببر

 عاشق يک لحظه طوفاني ام

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 20:20  توسط ailar  | 

وجودم پاره ای از شب

                               دلم تنهاترین پاییز

کوچه تک وتنها و

                                حتی یک پرنده در هوایش نیست

قدم در قلب کوچه میگذارم و

                                           میبینم غروب برگ ها راکه

آرام از سر یک شاخه فرو میریزد.

 

دلم تنگ است، دلم تنگ است

                                               دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است..

صدایم خیس و بارانیست        

                                 نمیدانم

                                              چرا درقلب من پاییز طولانیست....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 15:1  توسط ailar  | 


عشق است آغاز و پایان همه چیزو هر چیزی که با عشق آغاز میشودهرگز به انتها نمی رسد و انسان هیچگاه به پایان خود نخواهد چون خداوند او را با عشق افریده است.من نیز وبلاگ خود رابا این نام تقدیس میکنم تا دوام راه خود را تضمین کرده باشم.

 

میخواهم بنویسم،بنویسم از دنیایی که مردمان رنگارنگی داردو از مردمـــانی که دنیای رنگارنگی دارند،مردمانی که درد کشیده اند،رنج برده اندو شادی ها کرده اند.چه آنهایی که ازدردبه خود پیچیده و مرحمی برای  زخمــــــــــــهای جانسوزشان پیدا نکرده اندو چه آنهایی که از دنیای خود لـــذت برده اند و دیگر رنگی نمانده که دنیای خود را در آن قالب درآورند.

 

من ازسرزمین اندوه مردمان آمده ام.من ازشهر سکوت می آیم،از شهری که مردمان آن جز با نگاه حرف نمی زنند.چه نگاهی، وای چه نگاهی...نگــــاهی نفرت انگیز ،نگاهی خالی از شور و احساس ،نگاهی که دیگر آشنا نیست...

 

در سرزمینی که من از آن می آیم همه قلب ها شکسته است ،وچشمــها با ناامیدی گریه میکنند،آنجا عشق مرده است .آنجا عظمت عشق شکســــــته شده وهر روز جسد عشقی در گورستان دلی به خاک فراموشی سپــــــرده میشود.و چه خاکی است این خاک فراموشی؟!گویا اصلا آشـــــــنایی در کار نبوده است .مارا چه شده ؟به من بگویید ما را چه شده که چنین سنگــدلانه از روی  قلب های شکسته و عشق های مرده عبــــــور میکنیم بی آنکه ناله های آنان را گوش دهیم؟چرا اینگونه آسان قلبها  را میشــــــکنیم ؟ما خود نیز میشکنیم،چون دنیای ما دنیای رسم و آیین است .در دنیای ما رسم است که از هر دست بدهی ازهمان دست نیز میگیری و هر عملی را عکس العمــــلی هست.

همیشه شنونده بوده ام و  دردخوان دردمندان اما اینک میخواهم حــــــــــرف بزنم .میخواهم فوران کنم گدازه های سوزان درونم را چون کــــــــــــــــــــوه آتشفشانی ...اما محکم و پابرجا.مرا بپذیرید در جمع خود  مرا که همیشه درد دلهای همه تان را خوانده ام ، با غصه هایتان گریه کرده و با شادی هـــــایتان خندیده ام...دوستان مرا بپذیرید و تنهایم مگذارید تاآنکه تنهاترین است شما را تنها نگذارد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:14  توسط ailar  |